به نام تک نوازنده ی گیتار عشق. سلام. به همه ی کسانی که از وب لاگ من دیدن میکنند. من بهاره هستم. اسم اصلیم(SA_AL). ولی همه به اسم بهاره میشناسنم و بهاره صدام میکنن. 18 ساله از زنجان هستم. http://navazandeyedel.blogfa.com/ اینم یکی از وب لاگامه نمیدونم چی شد که تصمیم گرفتم که این وب لاگ رو داشته باشم. امیدوارم که از مطالبش خوشتون بیاد. -_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
ديوونتم ، ديوونتم ، ديوونه شب شده ساکته دوباره خونه مي گرده دل دنبال يك بهونه مي گرده باز گنجه ي خاطراتو پي يه حرف ناب و عاشقونه عكس تو رو باز مي ذاره روبروش آه تا ته شب واسه تو بخونه
يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش محسن بود و انگار همهي كتابهايش را با خود به خانه مي برد.
با خودم گفتم: 'كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!'
من براي آخر هفته ام برنامه ريزي كرده بودم. (مسابقهي فوتبال با بچه ها، مهماني خانهي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.
همينطور كه مي رفتم، تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد.
عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم.
همينطور كه عينكش را به دستش ميدادم، گفتم: ' اين بچه ها يه مشت آشغالن!'
او به من نگاهي كرد و گفت: ' هي ، متشكرم!' و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.
من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانهي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟
او گفت كه قبلا به يك مدرسهي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم. ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم.
او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد.
ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر محسن را مي شناختم، بيشتر از او خوشم ميآمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند.
صبح دوشنبه رسيد و من دوباره محسن را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:' پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!'
محسن خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت.
در چهار سال بعد، من و محسن بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده افتاديم. محسن تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.
من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد.
او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم.
محسن كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم.
من محسن را ديدم. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند.
حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همهي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم!
امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است. بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: ' هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!'
او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: ' مرسي'.
گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: ' فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...
من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم.'
من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي گفت كه در آن تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد.
محسن نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد: 'خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت.'
من به همهمه اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما دربارهي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد.
پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم.
هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با يك رفتار كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن.
خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.
دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم.
حالا شما دو راه براي انتخاب داريد:
1) اين نوشته را به دوستانتان نشان دهيد،
2) يا آن را پاك كنيد گويي دلتان آن را لمس نكرده است.
همانطور كه مي بينيد، من راه اول را انتخاب كردم.
' دوستان، فرشته هايي هستند كه شما را بر روي پاهايتان بلند ميكنند، زماني كه بالهاي شما به سختي به ياد ميآورند چگونه پرواز كنند.'
دهقان فداکار پير شد, چوپان دروغگو عزيز شده, شنگول و منگول گرگ شدن, کوکب حوصله مهمون رو نداره, اکبر تصميم گرفته دماغش رو عمل کنه, روباه و کلاغ دستشون تو يه کاسه اس, حسنک گوسفندانش رو ول کرده تو يه شرکت آبدارچي شده, آرش کمانگير معتاد شده, شيرين فرهاد رو پيچونده با دوست پسرش رفته اسکي, رستم اسبش رو فروخته يه موتور خريده با اسفنيار ميرن کيف قاپي, واقعا چه بر سر ايران و ايراني آمده؟!
شکستن دل من چقدر قدرت مي خواست که فکر کردي قوي تريني؟
لوتی ترین اس ام اس سال:زنگ در خونتم هر کی که تو رو بخواد باید منو اول بزنه.
به قل مراد میگن در را ببند هوای بیرون سرده میگه مثلا در رو ببندم هوای بیرون گرم میشه؟؟!!
یه روز قل مراد داشته بد جور زنشو میزده یکی بهش میگه مگه چی کار کرده میگه اگه میدونستم که میگشتمش.
پنج حقیقت زندگی:
1) تو نمیتونی همه دندون هایت را با زبانت لمس کنی
2)همه احمق ها بعد از خوندن حقیقت اول اونو امتحان میکنن
3)حقیقت اول دروغه
4)الان تو لبخند زدی چون یه احمقی
5)به زودی این اس ام اس رو واسه یه احمق دیگه میفرستی
تو که هنوز نیشت بازه
قل مراد میفته تو چاه فامیلاش سند میذارن درش میارن.
یه نفر رو داشتن به جرم قتل زنش محاکمه میکردن دادستان میگه:سنگدل!تو وقتی داشتی زنت رو میکشتی ندای وجدانت رو نشنیدی؟! طرف میگه:نه!بس که این زن جیغ و داد میکرد مگه میزاشت ما چیزی بشنویم؟؟؟!!!
حیف نون از طبقه صدم یه ساختمون میپره پایین به طبقه پنجاهم که میرسه میگه: خب الحمدا...تا اینجاش که بخیر گذشت!!!
قل مراد تو مانورشرکت میکنه اسیر میشه!
اگه گفتی یه جوجه تیغی با یه مار ازدواج کنه نچشون چی به دنیا میاد؟
دوست دارم بمیرم و سیاه پوشت کنم نه آنکه بمانم و فراموشت کنم دوستت دارم
یه فرغون میره بالای یه ساختمون میگه تا بهم پژو نگید نمیام پایین
دوستیت:زلال
مرامت:عسل
ظاهرت:طلا
باطنت:برف
وجودت:نعمت
داشتنت:غنیمت
محبت را از ماه بیاموز که بدون هیچ چشمداشتی بوسه های بی دریغش را به آب تقدیم میدارد.
هیچ وقت به خودت مغرور نشو چون برگ ها همیشه وقتی میریزن که فکر میکنن طلا شدن
بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند قاب عکس توست اما شیشه ی عمر من است
همیشه قبرستانی در قلب خود برای خاک سپاری خطای دوستانت بساز.
برای مردن من حرف تو کافیه نیازی به رفتنت نیست
واسه اشک ریختن من سکوت تو کافیه نیازی به قهر نیست
برای شکستن من اخم تو کافیه نیازی به فریاد نیست
هیچ وقت از خدا نخواه که همه دنیا مال تو باشه همیشه از خدا بخواه کسی که همه دنیای توست مال کس دیگه نباشه
اگر تمام شب را به خاطر از دست دادن خورشید گریه کنی لذت دیدن ستارگان را نیز از دست خواهی داد
روزگاریست که من طالب دیدار توام فکر من باش که هر دم گرفتار توام من شنیدم که طبیب دل بیمارمنی پس طبیب دل من باش که گرفتار توام
من نباشم کی تو رؤيا ، موهاتو ناز ميکنه ؟ کی با بالاي شكسته با تو پرواز ميکنه ؟ راس بگو من که نباشم اخماي پيشونيتو کی مياد دونه دونه با حوصله باز ميکنه ؟ من نباشم کی مي شينه تا سحر بالاي سرت کی مياد برداره اشكو از رو چشماي ترت ؟ من نباشم کی مياد موقع رفتن اشكاشو ميکنه بدرقه ي راه بلند سفرت ؟ من نباشمکی گلاي خواهشت رو آب ميده کی به فريادت با حس عاشقي جواب مي ده من نباشم کی مياد با خواهش و با التماس با يه عالم گل ارکیده و کلی گل ياس من نباشم مياد ناز نگاتو مي خره ؟ کی مياد دنبال تو تو رو تا خورشيد مي بره ؟ من نباشم آي ميگه هميشه حقا با توا ؟ واسه ي خاطر تو جون مي ده پشت پنجره من نباشم کی مي باره تو زمون تشنگيت ؟ کی مي خواد تو رو مث من تو تموم زندگيت ؟ من نباشم کی با چشماي تو سازشش مي شه با تموم مهربوني و غم و ديوونگيت من نباشم کی واسه خوابت لالايي مي خونه ؟ تو تو هر هوايي باشي ، باز تو دنيات مي مونه من نباشم کی بهت مي گه بازم عاشقتم ؟ اگه حتي دلمو بشكنه و برنجونه من نباشم کی تحمل مي کنه کارتو رو ؟ با رقيب گشتنا و اذيت و آزار تو رو تو خودت داور ميدون شو بگو من نباشم کیه که جواب نده تلخي رفتار تو رو ؟ من نمي گم تو بگو که کی زمون قهر تو همه ي مردم دنيا رو سياپوش مي کنه؟ من نباشم کی تو رؤيا درو روت وا مي کنه هر چي که گم ميکنی يه جوري پيدا مي کنه من نباشم به خدا قدر تو رو نمي دونن دوس دارن باهات بسازن و ليكن نمي تونن
من گفتم و یارم گفت گفتیم و سفر کردیم از دشت شقایق ها با عشق گذر کردیم گفتی وقتی پاییزه غم دنیا غم انگیزه با اون برگا که میریزه گل عشقت نمیریزه گفتم گل عشق تو خزون آن دیده گل داره تموم دل خوشیش اینه که زیر یای تو افتاده
گفتی بهارا چی؟ وقتی گریون ابرا چی؟ از عشق رخ ساحل وقتی مجنون دریا چی؟ گفتم از تو میترسم یه وقت بری و تنها شم از این حجران از این دوری منم هم درد ابرا شم گفتم اگه من مردم چه قدر وفا داری؟ عشق رو به فراموشی چند روزه تو می سپاری؟ گفتم تو که میدونی سر خاک تو میمیرم ولی تا لحظه ی مردن دل از تو نمیگیرم سر خاک تو میمیرم گفتی نگفتی از غم عشقت دارم دیوونه مشم گفتم عاشق دیوونگی هاتم بلاگردونه چشماتم...
نماز خوندن معتاد ها : بشم الله لحمانه لح يم قفلو داد به احد احد داد به سمد لام داد ا ينور لام داد اونور ولم كن بابا كفرش اومد احد!...
به لوتي ميگن آب بده دريا ميده به لوتي ميگن گل بده گلستان ميده به لوتي ميگن معرفت صفا صميميت بده همش شماره تو رو ميده
گاو نر ميافته دنبال گاو ماده , گاو ماده فرار ميكنه تا ميرسه به 1 كو چه بن بست , بر مگرده ميگه از جون من چي ميخواي؟ گاو نر ميگه مااااااااااااااااااااااااااااااااااااچ
كنم هر شب دعايي كز دلم بيرون رود مهرت ولي آهسته مي گويم خدايا بي اثر باشد
درد من نبود از اينكه، رو دلم درا رو بستي بازي بود تموم عشقت، بغض عشقمو شكستي همه حرفات يه دروغ بود، كه تمومه زندگيمه از تو شكوه اي ندارم، اين گناه سادگيمه
گفتمش نقاش را نقشي بكش از زندگي ....... با قلم نقش حبابي بر لب دريا كشيد
خرج كن ول ي اصراف نكن . عاشق شو ول ي د يوانگي نكن . اسوده باش ول ي بيخي الي نكن . حرف بزن ول ي وراج ي نكن.دوستت دارم........... ولي پورو نشو
اگر 1000 نفربگن دوست دارم يكيش منم اگه كه 100 نفر بگن دوست دارم يك يش منم اگه كه 10 نفر بگن دوست دارم مي دوني يكيش منم اگه كسي بهت نگفت دوست دارم بدون كه مردم
گل را دوست دارم تو را هم دوست دارم گل را برا ي بو ييدن تو را برا ي بوس يدن گل را برا ي يك لحظه تو را ب راي هميشه.
مامانه به بچش م يگه كه عز يزم وقت ي خاله اومد قشنگ م يري جلو سلام م ي كن ي م ي بوس يش بچهه م يزنه ز يره گيريه م ي گه نه مامان من خاله رو بوس نم ي كنم مامانه م يگه چراعز يزم ؟بچهه م يگه آخه ديروز كه بابا م ي خواست بوسش كنه زد تو صورتش
مي خواستم برا ي از دست دادنت اشك بر يزم و لي اف سوس كه تمامه اشكها يم را برا ي به دست آوردنت ر يخته بودم
يك بار خواب ديدن تو... به تمام عمر ميارزد پس نگو... نگو که روياي دور از دسترس، خوش نيست... قبول ندارم گرچه به ظاهر جسم خسته است، ولي دل دريايست... تاب و توانش بيش از اينهاست. دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد می پردازم.
امشب گريه ميكنم .گريه ميكنم برا تو براي خودم براي تموم اونايي كه خواستن گريه كنن نتونستن. برا ي تمام اون چيزي كه خواستي ونبودم خواستم وبودي. امشب گريه ميكنم به وسعت دريا به وسعت بيشه به وسعت دل عاشق.براي تو...براي تو....و به پاس احترام تمام تحقيرهايي كه از ديگران شنيدم وهنوز شكست نخوردم
گفت بنويس گفتم با چه بنويسم قلم ندارم گفت با استخوانت بنويس گفتم مركب ندارم با چه بنويسم گفت با خونت بنويس گفتم ورق ندارم بر روي چه بنويسم گفت بر روي قلبت بنويس گفتم چه بنويسم گفت بنويس دوست دارم.
اگه يه روز نشه که ديگه با تو باشم برات می نويسم خدا نخواست ما با هم باشيم ولی بدون اون روز روزه مرگ عشق منه
فراموش مکن تا باران نباشد رنگين کمان نيست تا تلخي نباشد شيريني نيست و گاهي همين دشواري هاست که از ما انساني نيرومند تر و شايسته تر مي سازد خواهي ديد ، آ ري خورشيد بار ديگر درخشيدن آغاز مي کند
من كه مي دانم شبي عمرم به پايان ميرسد نوبت خاموشي من سهل و آسان ميشود
پس چرا عاشق نباشم
ای کاش اشکی می بودم که از چشمان قشنگت متولد می شدم و بر روی گونه های زیبایت زندگی می کردم وبالاخره بر روی لبان شیرینت می مردم.
من تورا دوست دارم و خواهم داشت و تورا می پرستم واما این را بدان که هرگز نمی گذارم و نخواهم گذاشت که از درون چشمان خسته ام رمز و راز عشق را بخوانی.
به آئینه چشمم نگاهی افکندم دیدم که می گوید رهایت نکنم.به قلبم رجوع کردم دیدم دیوانه وار برایت می تپد.به زبانم مراجعه کردم دیدم از تو سخن می گوید.به سینه ام گفتم دیدم مهر تورا در دل دارد. پس بگو چگونه از تو دل بکنم؟!
زندگي زيباست حتي اگر كور باشي .خوش آهنگ است حتي اگر كر باشي -مسحور كننده است حتي اگر فلج باشي -اما بي ارزش است اگر ثانيه اي عاشق نباشي به طبيبي گفتند درمان عشق چيست گفت 6 بوسه از 6 گوشيه لب ، دوتا صبح ، دوتا ظهر ،دوتا شب
شبي پرسيدمش با بي قراري كه غير از من كسي را دوست داري به چشمش اشك شد از شرم جاري ميان اشك هايش گفت آري !!!!!!!!
تا همسفرم عشق است در جاده تنهايي از دست نخواهم داد دامان شكيبايي
اين هم يه شعر واسه بعضي دخترهاي امروزي : آخر يه روز تيك ميگير ي ، لباسها ي شيك ميگير ي ، بابات را ميكن ي كچل ، تا بين ي رو كن ي عمل ، با همراهت زنگ ميزن ي ، عينك رنگ رنگ ميزن ي ، اين دل و اون دل ميزن ي ، هي به موهات ژل ميزن ي ، جنس لباسات تريكو ، موزيك فقط از انريكو ، جوراب ها ي فسقلك ي ، روسر ي ها ي الك ي ، با اشوه ها ي شُتر ي ، ميشين ي پشت مو توري ، تو خيالت خيلي تكي ، فكر ميكني با نمكي ، خوشي با اين تيپ خفن ، حالا قشنگي مثلا
هرگز نديدم بر لبي لبخند زيباى تورا" "هرگز نمى گيرد كسى در قلب من جاى تورا
مهرباني را وقتي ديدم كه كودكي مي خواست آب شور دريا را با آبنبات كوچكش شيرين كند
شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد .بيدار باش من با سبدي پر از بوسه مي آيم و آن را قبل از چيدنچشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت
را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش
تو را هيچگاه نمي توانم از زندگي ام پاك كنم چون تو پاك هستي مي توانم تو را خط خطي كنم كه آن وقت در زندان خط هايم براي هميشه ماندگار ميشوي و وقتي كه نيستي بي رنگي روزهايم را با مداد رنگي هاي يادت رنگ مي زنم
دلم تنگ شده براي همه آنچه از دست دا ده ام چشمانم گريانند براي هر آنچه نداشته ام دستانم پروانه اي را مي خواهند كه هرگز پريدن را از ياد نبرد و روحم شوق پرواز دارد همراه با بادبادكي كه در كوچه هاي كودكي از ميان انگشتانم رها شد و به آسمانها رفت تا همبازي فرشته ها شود
كهنه فروش داد ميزنه چراغ شكسته ميخريم ….. كفشاي پاره ميخريم …. اسباب كهنه ميخريم بي اختيار دادميزنم : كهنه فروش قلب شكسته ميخري
عاشقانه تر ين نگاهم را رو ي قا يقي از باد نشاندم و پارو زنان سو ي تو فرستادم وقتي به ساحل نگاه تو رسيد تو چشمانت را بستي و قايقم غرق شد
عميقترين درد زندگي مردن نيست بلكه نداشتن كسي كه الفباي دوست داشتنو برات تكرار كنه و تو از اون رسم محبت بياموزي
با شروع هر صبح فكر كن تازه به دنيا آمدي مهربان باش و دوست بدار شايد كه فردايي نباشد آخرين بار كه او را ديدم گردنبند صليبي به او هديه كردم و گفت من كه دوستت ندارم پس چرا به من هديه مي دهي ؟ گفتم : بر سر هر گوري صليبي مي نهند اين صليب را بر گردنت بالاي قلبت بياويز زيرا آنجا گورستان عشق من است هر وقت تونستي برف و سياه كني پر كلاغ و سفيد كني اتيش و بوس كني توي آب يه نفس عميق بكشي اون موقع منم ميتونم فراموشت كنم
روي گونه هايت ميكارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم .........
سلام بهونه قشنگ من براي زندگي آره باز منم همون ديوونه ي هميشگي
فداي مهربونيات چه میكني با سرنوشت دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت حال من رو اگه بخواي رنگ گلاي قاليه جاي نگاهت بد جوري تو صحن چشمام خاليه ابرا همه پيش منن اينجا هوا پر از غمه از غصه هام هر چي بگم جون خودت بازم کمه
ديشب دلم گرفته بود رفتم کنارآسمون فرياد زدم يا تو بيا يا من و پيشت برسون
فداي تو! نمي دوني بي تو چه دردي کشیدم
حقيقت رو واست بگم به آخر خط رسيدم رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگي قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگي نمي دوني چه قدر دلم تنگه براي ديدنت براي مهربونيات نوازشات بوسيدنت به خاطرت مونده يكي هميشه چشم به راهته يه قلب تنها و کبود هلاك يه نگاهته من مي دونم همين روزا عشق من از يادت ميره بعدش خبر ميدن بيا آه داره دوستت ميميره
اگه واست زحمتي نيست بر سر عهد مون بمون منم تو رو سپردم دست خداي مهربون راستي ديروز بارون اومد من و خيالت تر شديم رفتيم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شديم از وقتي رفتي آسمونمون پرآبی تره زخم دلم خوب نشده از وقتي رفتي بد تره غصه نخور تا تو بياي حال منم اين جوريه سرفه هاي مكررم مال هواي دوريه
تو از خودت برام بگو بدون من خوش ميگذره ؟ دلت مي خواد مي اومدم يا تنها رفتي بهتره از وقتي رفتي تو چشام فقط شده کاسه ی خون همش يه چشمم به دره چشم ديگم به آسمون يادت مي آد گريه هامو ريختم کنار پنجره داد کشیدم تو رو خدا نامه بده يادت نره يادت ميآد خنديدي و گفتي حالا بذار برم تو رفتي و من تا حالا کنار در منتظرم
من ميگم تو خيلي نازي تو ميگي غرق نيازي من ميگم دلم رو بردي تو ميگي به من سپردي ؟ من ميگم کردم تعجب تو ميگي ديگه بگو خوب من ميگم تنهايي سخته تو ميگي اين دست بخته من ميگم دل تو رفته تو ميگي هفت روزه هفته من ميگم راه تو دوره تو ميگي چاره عبوره
من ميگم مي خوام بشم گم تو ميگي حرفاي مردم ؟ من ميگم نگذري ساده ؟ تو ميگي آدم زياده من ميگم دل به تو بستن ؟ تو ميگي اينقده هستن من ميگم تنهام ميذاري ؟ تو ميگي طاقت نداري ؟ من ميگم خدا به همرات تو ميگي چه تلخه حرفات من ميگم اهل بهشتي تو ميگي چه سرنوشتي من ميگم تو بي گناهي تو ميگي چه اشتباهي من ميگم آه غرق دردم تو ميگي مي خوام بگردم
من ميگم چيزي مي خواستي ؟ تو ميگي تشنمه راستي من ميگم از غم آبه تو ميگي دلم آبابه من مي گم برو آنارش تو ميگي رفت پيش يارش من ميگم با تو چيكار کرد ؟ تو ميگي کاشت و فرار آرد من ميگم چيزي گذاشته ؟ تو ميگي دو خط نوشته من ميگم بختش سياهه تو ميگي اون بي گناهه
من ميگم رفته آه حالا تو مي گي مونده خيالا من ميگم مي آد يه روزي تو ميگي داري مي سوزي من ميگم رنگت چه زرده تو مي پرسي بر ميگرده ؟ من ميگم بياد الهي تو ميگي آه خيلي ماهي من ميگم ماهت سفر کرد
تو ميگي تو رو خبر کرد ؟ من ميگم هر آي با ماهش تو ميگي بار گناهش؟ من ميگم تو بي وفايي تو ميگي بريم يه جايي من ميگم دلم اسيره تو ميگي نه خيلي ديره
من ميگم خدا بزرگه تو ميگي زندگي گرگه من ميگم عاشق پرنده ست تو ميگي معشوق برنده ست من ميگم به روزها شك آن تو ميگي بهم آمك آن من ميگم خدانگهدار تو ميگي تا چي بخواد يار من ميگم آه تا قيامت برو زيبا به سلامت پشت تو آب نمي ريزم آه نروندت عزيزم
من ميگم بشين آنارم تو ميگي دوستت ندارم من ميگم بهم نظر آن تو ولي ميگي سفر آن من ميگم واسم دعا آن تو ميگي نذر رضا آن من ميگم قلبم رو نشكن ميگي من مي شكنم من من ميگم واست مي ميرم تو ميگي نمي پذيرم من ميگم شدم فراموش؟ ميگي نه ، رفتم از هوش من ميگم آه رفتم از ياد ؟ تو ميگي نه مرده فرهاد ميگم باز شدي حيروون تو ميگي بيچاره مجنون من ميگم ازم بريدي ؟ تو مي پرسي نا اميدي ؟